مهدیس جونمهدیس جون، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

مهدیس دختری از جنس ماه

خاطرات روزهای گذشته...

سلام گل بوته ی قشنگ من.روزای قشنگ خدا تند تند دارن میرن.روزایی که پر بود از نعمت شادی و سلامتی که لطف خدای عزیزم بود که بهمون هدیه کرد.خیلی از خاطرات کنارمون بودنت جا مونده .اولیش خاطره سفر مشهدمونه.بازم لطف خدا...سفر امسالمون با خانواده پدرجون و عمو عبداله بود.سفری بیادموندنی و پرخاطره.که بیشتراز همه به همسفر کوچیک و خوش سفرمون شیرین بود.چون اکثر عزیزای دلت کنارت بودن مثه عموعبداله و زن عمو الهه و عمه زهرا و ازاینکه ده روز همش کنارت بودن خیلی سرخوش بودی.و حتی 14 ساعت مسیر رفت و برگشت به همه  و مخصوصا شما خیلی خوش گذشت.حال هوای زیارت امام رضا سرخوشیت رو بیشترو بیشتر کرده بود.و همینکه به میدونه آب میرسیدیم از دور داد میزدی رسیدیم مشهد.رس...
9 اسفند 1393

بانوی کوچک من مهدیس........

نازنینم نازنینی شمیمی دلنشینی اگر هفت اسمان یک ماه دارد تو تک ماه زمینی تو چون سیمای گلها نازنینی تو دخت با نمک شیرین ترینی تو در انگشتر انگشت قلبم چو الماس درخشان خوش نگینی       ...
9 اسفند 1393

جمجمک برگ خزون....دخترم مهدیس خاتون....

سلام خانم کوچولوی من.... پاییز هم رو به پایانه....این سومین خزان عمرته عزیزم .29ماه , 25 روز از روزهای قشنگ کودکیت رو پشت سر گذروندی .895 روزه که خونمون به نور وجودت روشنه و از کنار هم بودن لذت میبریم....خوشمزگیات هر روز بیشتر از دیروزه.هرچند که همیشه با بابایی دلمون واسه روزایی که گذروندی تنگ میشه .دیروز یکدفعه اومدی خودت رو انداختی تو بغلم و گفتی مامانی یعنی من نی نیم، منم مثه نی نی کوچولو بغلت کردم و اغونت میکردم و از خاطرات نوزادی واست تعریف میکردم و کلی ذوق میکردی.قبل از شروع مدرسه ها باهم رفتیم خرید و به سلیقه خودت وسایل مهدکودک خریدیم و هرروز با وسایل کیفت کلی بازی میکنی و انتظار رفتن به مهد رو میکشی.اینقدر وسایلت رو دوس داری که...
16 آذر 1393

لبیک یا حسین.....

از رقیه یاد گرفتم سیلی خوردن برای امام به سن نیست. بانوی من شهادت  فرزند زهرای اطهر و دختر سه سالش بر قلب پاکت تسلیت..... دختر نازنینم محرم امسال رو با نگاه تازه ای دید.چون دیدن عزاداری ها و گریه ها سوالهای جدیدی تو ذهنش درست کرد و تا اونجا که امکان داشت و میدونستم میتونی درک کنی واست توضیح میدادم.ولی بیشتر از همه قصه حضرت رقیه دختر سه ساله امام حسین ذهنت رو درگیر کرده بود و تمام سوالات درباره حضرت رقیه بود.. یه روز تو مجلس روضه ناخداگاه گفتی مامان میشه برم کمک حضرت رقیه واسش اب ببرم...این جملت دلم رو سوزوند و با همین جمله روضه خون مامان شدی اجرت با خانم رقیه دخترم.   ...
19 آبان 1393

دعای امروزم برای فرزندم...

دخترم همیشه و همه روز تو را به  نگاه مهربان پروردگار بی همتا  می سپارم، از او می خواهم که کمتر از آنی به خود وانگذاردت، دخترم عفت، حیا، چشم پاک، قلب پاک و اندیشه پاک آرزوی امروزم برای هر روز توست، خدایا ای همیشه مراقب! مراقب فرزندم باش، و دستان و پاهایش را در مسیر خودت یاری فرما، دخترم آن روز که مادربزرگم اینگونه دعایم می کرد، پشت و پناهی محکم در رویارویی با نفس بر خود می یافتم و امروز ترا همانگونه دعا می کنم تا محافظت باشد:                                              ...
19 آبان 1393

خواب یک فرشته...

سلامی از جان و دلم به وجود نازنینت . دخترکم : هرشب که چشمای ناز و معصومت رو میبندی و به خواب ناز میری، دلتنگی مادرانم بیشتر از هر زمان به سراغم میاد. جوری که نفس کشیدنم هم، بوی سنگینی میگیره واین موقع تنها کارم اینه که بیام کنارت و دستای کوچیک نازنینت رو تو دستام بگیرم و صورتم رو به صورت نازت بچسبونم تا نسیم نفست رو استشمام کنم و با صدای نفست و گرمیه درونت تا اوج حس ارامش برسم و این لحظه قشنگترین و ارام ترین لحظه عمرمه.لحظه ای که هیچ چیز رو نمیتونه جایگزین خودش کنه.لحظه ای که سیرابم نمیکنه و وقتی از کنارت بلند میشم بغض گره خوردم رو پایین میندازم و میگم :خدای من ،ممنون که منو لایق این نعمت بزرگ کردی.... مه نازم ،تو خواب هم با لبخندت...
19 آبان 1393

پوزش از کم پیدا بودنمان.....

سلام امید مادر.دل نوشته هام تو دلم انبار شده وحتی فرصت رو کاغذ اوردن رو هم نداشتم.خدا کنه از ذهنم بیرون نره تا فرصتی پیدا شه و بتونم همشون رو واست به یادگار بزارم. متاسفانه بخاطر سواستفاده ادمهای از خدا بی خبر اینترنت خونه قطع شده و گوشی مامانی هم به سرقت رفته ولی قول میدم تمام نانوشته هام و خوشمزگی هات رو تو دفتر خاطراتت بنویسم تا بعد که فرصتی پیدا بشه و دفتر مجازیت رو روبراه کنم.لحظه های جوانیم رو قربونیه وجود با ارزشت میکنم دلبندم ......
28 شهريور 1393